#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_150

-کجا داریم میریم؟

عصبی به سمتم چرخید و دستی توی موهای آشفتش کشید.

مهبد-باید بریم پیش پری دریای ها و این ورود غیرقانونی به جزیره رو گذارش بدیم. وجود شایان توی جزیره نه فقط واسه ی من و تو بلکه واسه همه موجودات خطرناکه حتی خود پری دریایی ها...

این رو گفت و دوباره دستم رو گرفت.

هوا خیلی خوب بود و نسیم ملایمی می وزید. موج های کوتاه و بلند به آرومی مسیر دریا تا ساحل رو طی می کردند و هر کردوم که به ساحل می رسیدن، خودشون رو به دست نوازش گر ماسه های نرم و طلایی ساحل می سپردند. هر موج انگار از سفر دور و درازی می اومد چون با خستگی به ماسه ها برخورد می کرد، لحظه ی کوتاهی توقف می کرد و بعد مقداری از ماسه ی طلایی ساحل رو توی خودش حل می کرد و به سمت دریا می کشید. شاید با این کار ذره ذره های این ماسه های طلایی رو بع سفری دور و دراز ماجراجویی دوست داشتنی دعوت می کرد. صدف های کوچیک و بزرگ روی ماسه ها نشسته بودن. بعضی هاشون مرواریدهاشون رو توی اعماق دریا پنهان کرده بودن و حالا می خواستن به دنیای جدید پا بذارن.

موج بزرگی از راه رسید و محکم به پاهام برخورد کرد. ماهی کوچیک خاکستری رنگی آروم از کنار پام گذشت. انقد کوچیک بود ک موج همش به بازی گرفته بودش و به این طرف و اون طرف می فرستادش...

خنکای آب پاهام رو نوازش می کرد. از آبی دوست داشتنی دریا دل کندم وبه نمیرخ عبوس و اخموی مهبد خیره شدم. مدام اطراف رو نگاه می کرد و دنبال کسی می گشت.

آروم لب ساحل قدم بر می داشتیم.

ناگهان مهبد ایستاد و به وسط دریا خیره شد.

نگاهش رو دنبال کردم و وسط دریا به قایق پارویی کوچیکی رسیدن.

قایق بادبان سفید و کوچیکی داشت. از دور نمی تونستم خوب ببینم ولی یه نفر توی یه قایق بود. قدش کوتاه بود. فکر کنم یه بچه بود که چوب ماهیگیریش رو توی دریا انداخته و با صبوری انتظار می کشید.

مهبد سوت بلندی زد.

آدمی که توی قایق بود برگشت و به سمت ما نگاه کرد. چوب ماهیگیریش رو از آب بیرون کشید و توی قایق گذاشت. پارو رو برداشت و شروع کرد به پارو زدن. پارو به آرومی توی آب فرو می رفت و آب دریا رو پس می زد. وقتی پاروی کوچیک چوبی از آب بیرون می اومد. قطرات نقره ای آب به هوا پرتاب می شدن. انعکاس نور خورشید روی قطره های ریز آب باعث می شد اون ها بدرخشن و بعد دوباره به دل دریا برگردن.

قایق نزدیک تر و نزدیک تر می شد.

چشم هام رو ریز کردم تا فرد توی قایق رو ببینم. با کمال تعجب پیرمرد ریش سفید و قد کوتاهی رو دیدم. قدش خیلی کوتاه بود و با دست های کوتاهش به آرومی پارو رو حرکت می داد. صورتش هیچ حالتی نداشت وریش بلند و پرپشتش تازیر سینش می رسید. موهای بلند و خاکستری_سفیدش روی شونه هاش رها شده بودن.

نزدیک ساحل که رسید،مهبد کمکش کرد وقایقش رو توی ساحل کشید.

پیرمرد کوتوله به سختی از قایق بیرون اومد و سطل کوچک توی دستش رو روی ماسه ها گذاشت. دستی به محاسن بلند و سفیدش کشید و به سطلش خیره شد.

با صدای خشن و زبری گفت: امروز چیز زیادی صید نکردم.


romangram.com | @romangram_com