#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_149

ازش جدا شدم و به صورتش خیره شدم. اشک هام پرده ای جلوی چشم هام درست کرده بودن و مهبد رو تار می دیدم. دستم رو درحالی که به شدت می لرزید بالا آوردم و روی گونش گذاشتم.

-تو حالت خوبه مگه نه؟

دوباره شروع کردم به هق هق کردن.

مهبد دستم رو گرفت بوسید و با دوتا دستش هر دو دستم رو گرفت. دست های یخ زدم رو نوازش کرد و اشک هام رو پاک کرد.

مهبد- من حالم خوبه نیسا... بیا یکم آب بخور

این رو گفت و لیوان آبی رو که روی میز شیشه ی جلومون بود، برداشت و به لبم نزدیک کرد.

یکم که از آب خوردم، احساس بهتری پیدا کردم و تقریبا آروم شدم.

مهبد در حالی که دست هام رو توی دستش گرفته بود، توی سکوت به روبه رو خیره شده بود.

-مهبد، اون چی بود؟

مهبد- احساس می کنم شایان داره یه کارهایی می کنه و یواشکی وارد جزیره شده...

یهو انگار چیزی یادش اومده باشه به سمتم چرخید و گفت:

- بلند شو باید بریم.

گیج و منگ نگاهش می کردم که دستم رو گرفت و بلندم کرد.

از در ورودی خارج شدیم و طول حیاط رو به سرعت طی کردیم.

در رو باز کرد و من رو دنبال خودش بیرون کشید.

با قدم های بلند به سمت ساحل می رفتیم و من هم پا تند کرده بودم که باهاش هم قدم بشم.

انقد تند راه می رفتیم که به نفس نفس افتاده بودم.

بلاخره تحملم تموم شد و دستم رو از دستش بیرون کشیدم و سرجام ایستادم.


romangram.com | @romangram_com