#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_148

نور قرمز رنگی از شکاف قفل در به داخل سالن رسوخ کرده بود و می درخشید.

نگاهم به پایین در افتاد. از زیر در اون نور سرخ دیده می شد.

دست هام لرزیدن و پاهام سست شدن. احساس خوبی نداشتم. از طرفی می ترسیدم مهبد رو صدا کنم چیز خاصی نباشه و پیش اون ترسو جلوه داده بشم.

دل رو به دریا زدم و دستگیره رو توی دستم چرخوندم.

آروم در رو هول دادم و باز کردم.

در رو که باز کردم٬ کل اتاق به رنگ قرمز بود.

خون سرخ و غلیظی کف اتاق رو پوشونده بود و نور قرمز هم کل اتاق رو در بر گرفته بود.

خون مثل جوی باریکی به سمتم می اومد. وحشت زده یک قدم عقب رفتم. بوی ترشیدگی چیزی رو حس می کردم. احساس ضعف می کردم و بدنم یخ زده بود.

به سمت راست اتاق که نگاه کردم جیغ وحشتناکی کشیدم. همون موقع خون به پاهام رسید و پام رو سرخ کرد.

ترسیده چند قدم عقب رفتم که به دیوار خوردم. پاهام دیگه تحمل وزنم رو نداشتن و روی زمین افتادم.

با وحشت به بدن بی جون مهبد که بین اون همه خون افتاده بود خیره شدم.

سرش از بدنش جدا شده بود و کنار دستش افتاده بود. خون از رگ های بریده شده ی گردنش مثل چشمه ای می جوشید.

مثل یه مرده ی متحرک روی زمین افتاده بودم و با وحشت به پیکر بی جون مهبد خیره بودم که دستی به شدت تکونم می داد. سرم رو چرخوندم و با نگاه بی روحی به مهبد که نگران صدام می زد خیره شدم. یهو همه چیز تار شد و از حال رفتم.

با برخورد آب سرد با صورتم آروم لای چشم هام رو باز کردم. روی کاناپه دراز کشیده بودم و مهبد با چهره ی اخمو و نگران بهم زل زده بود.

زبونم بند اومده بود. صحنه هایی که دیده بودم یکی یکی جلوی چشم هام ظاهر می شدن. پیکر خونی و بی جون مهبد،اون خون غلیظ و اون نور قرمز و زننده... ناخودآگاه شروع کردم به گریه کردن. بلند هق هق می کردم و نفس کشیدن واسم سخت شده بود. میون هق هق هام بریده بریده با صدایی که از ته چاه در می اومد گفتم:

-من...من...خ...خیلی می ترسم مهبد. من...من دیدم که سرت از بدنت جدا شده بود. کف اتاق...کف اتاق ... این رو گفتم و دوباره بلند زدم زیرگریه.

مهبد سرم رو توی بغلش گرفت و آروم شروع کرد به نوازش موهام.

مهبد- هیس، چیزی نگو آروم باش. همه چیز درست می شه.


romangram.com | @romangram_com