#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_147

بعد از خوردن نهار میز رو جمع کردم و ظرف ها رو توی سینک گذاشتم.

ظرف ها کم بود پس شروع کردم با دست شستنشون.

مهبد روی پیشخوان نشسته و بدون هیچ حرفی به من زل زده بود. انگار تک تک حرکاتم رو زیر نظر گرفته و آنالیز می کرد.

اسکاج کفی رو روی بشقاب کشیدم و بعدش بشقاب رو توی سینک گذاشتم. یه بشقاب دیگه برداشتم و دوباره همون کار رو تکرار کردم.

مهبد- امروز باید بریم دیدن یه شخص خیلی مهم.

شیر آب رو باز کردم و اسکاج رو زیر آب فشردم. ذره ذره های کف از اسکاج جدا شدن و توی سینک ریختند.

- و این شخص مهم کی هست؟

مهبد- تنها کسی که می تونه بهمون کمک کنه. نمی دونم کجا می تونیم پیداش کنیم پس باید یکم خوراکی و کیسه خواب با خودمون ببریم.

از روی پیشخوان پایین پرید٬ کنارم ایستاد و ادامه داد:

-شاید تا شب کارمون تموم بشه و یا ممکنه چند روز طول بکشه تا پیداش کنیم.

ظرف توی دستم رو آب کشیدم و توی جا ظرفی گذاشتم. برگشتم و به نیم رخ متفکر مهبد نگاه کردم.

- مگه اون چجور آدمیه؟

مهبد- خوب اون آدم نیست درواقع یه موجود خاصه.

آخرین لیوان رو شستم و توی جاظرفی گذاشتم.

-میشه بیشتر توضیح بدی؟

مهبد- هنوز واسه توضیح دادن وقت زیادی داریم. فعلا برو طبقه ی بالا و دوتا کوله ی بزرگ روی تختمه٬ بیارشون تا منم کیسه خواب ها رو پیدا کنم.

باشه ای گفتم و به سمت پله ها رفتم. پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم و جلوی اتاق مهبد رسیدم.

دستگیره ی در رو توی دستم گرفتم و خواستم در رو باز کنم که چیزی توجهم رو جلب کرد.


romangram.com | @romangram_com