#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_145

- قیافش رو ببین تورو خدا...الان واسه این عذا گرفتی؟

سرم رو تند تند تکون دادم.

مهبد- غصه نخور خانوم شکمو٬ نهار حاضره فقط زودبریم پایین تا سرد نشده.

از در اتاق که بیرون رفتم٬ بوی استیک کل خونه رو پر کرده بود.

چشم هام برقی زدند و به سمت پله ها رفتم.

پشت میز نهار خوری نشسته و به استیک سرخ شده ی توی بشقاب زل زده بودم.

سرم رو خم کردم و بوی خوب استیک رو حس کردم.

-هوم...عجب بویی. نمی دونستم از این کارها هم بلدی!

مهبد رو ترش کرد و چپ چپ نگاهم کرد‌

مهبد- فکر کردی فقط خوردن رو بلدم؟

تند تند سرم رو تکون دادم.

-دقیقا

مهبد- اع اینجوریه؟ پس لازم نکرده غذایی رو که من درست کردم بخوری.

این رو گفت و نیم خیز شد. دستش رو به سمت بشقابم آورد و خواست از جلوم بردارش که فورا زدم پش دستش...

-هی...خسیس! باشه بابا اصن تو معروف ترین آشپز جهان عزیزم. بذار غذامونو بخوریم. دستی روی شکمم کشیدم و گفتم:

-معده بدبختم سوراخ شد.

تک خنده ای کرد و سرجاش نشست.

چنگال رو توی گوشت فرو کردم و با چاقو بریدمش.


romangram.com | @romangram_com