#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_144
به درخت های تو در توی جنگل زل زدم. درخت های گوناگونی کنار هم قرار گرفته بودم و شاخه هاشون توی هم گره می خورد. بوته های کوتاه و بلند اطراف درخت ها پراکنده بودن و گل های زرد و سفیدی گه گاهی لای بوته ها و روی زمین به چشم می خوردن. سنجاب قهوه ای از شاخه ای به شاخه ی دیگه پرید.
با صدای باز شدن در نگاهم رو از اون سنجاب کوچیک بامزه گرفتم و چرخیدم و به پشت سرم نگاه کردم.
مهبد درحالی که لبخند مهربونی به لب داشت دستگیره ی در رو رها کرد و به سمتم اومد.
-صبح بخیر
مهبد- صبح بخیر. خوب خوابیدی؟
- اوهوم. اینجا خیلی خوبه... هوا خیلی تازست.
برگشتم و دوباره به جنگل زل زدم. نگاهم به سمت شاخه ای که چند دقیقه پیش سنجاب روی اون بود٬ کشیده شد. خبری از اون سنجاب نبود شاید رفته بود تا به ادامه گشت و گذارش برسه.
مهبد حوله رو از دور موهام باز کردم و با همون حوله مشغول خشک کردن موهام شد. وقتی کارش تموم شد حوله رو روی تاج تخت گذاشت و دست هاش رو دور گردنم حلقه کرد. سرش رو توی موهام فرو کرد و نفس عمیقی کشید.
مهبد- گرسنت نیست؟
تا این کلمه رو گفت صدای قار و قور شکمم در اومد.
تک خنده ای کرد و گفت:
-بهتره بریم نهار بخوریم.
به سمتش برگشتم و با چهره ی متعحب بهش خیره شدم.
انگار ذهنم رو خوند چون فورا گفت:
-بله درسته بازم تا ظهر خوابیدی.
دستم رو روی شکمم کشیدن و مظلومانه به مهبد زل زدم.
-حالا چی بخوریم؟
بلند زد زیر خنده و گفت:
romangram.com | @romangram_com