#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_143

مهبد- اون ها موجودات عجیب و حساسی هستن و وقتی می ترسن با جیغ های کر کنندشون از خودشون دفاع می کنن. هیچوقت نباید سعی کنی به آدم کوچولویی که نمی شناست و واسش غریبه ای نزدیک بشی چون امکان کر شدن و حتی مردنت هست. هیچ وقت این موجودات کوچیک رو دست کم نگیر چون به موقعش می تونن خیلی خطرناک باشن.

- می فهمم ولی مهبد این منظره اونم درست وسط خونه ی تو چیکار می کنه؟

مهبد- سال ها پیش جد من یه آلفای فوق العاده قوی٬ توی جنگل به همراه دسته ی بزرگی از گرگ های قدرتمند که همه تحت کنترلش بودن درحال دویدن بوده که بتای دسته(قدرتمند ترین گرگینه بعد از گرگ آلفا) توطئه میکنه و با همه ی دسته به آلفا که جد من بوده حمله میکنن و بعد از حسابی زخمی کردنش توی جنگل رهاش می کنن. این حقیقت داره که یه گرگینه به سرعت می تونه زخمش رو ترمیم کنه ولی اون موقع اون آلفا بیهوش میشه و انرژیش رو از دست میده اما از شانس خوبش یه آدم کوچولو پیداش میکنه و به کمک خانواده اش اون رو مداوا می کنن. چند شبانه روز ازش پرستاری میکنن تا خوب بشه. حیوونا و جادوگرا حتی آدمای زیادی دنبال این آدم کوچولوها هستن چون خوردن خون آدم کوچولوها باعث افزایش عمر و بعضی اوقات حتی جاودانه شدن هر موجودی میشه.

نفس عمیقی کشید و درحالی که روی پیشخوان آشپزخونه می نشست ادامه داد:

-وقتی جد من حالش خوب میشه از پیش اون ها میره ولی دوستی ناگسستنی بینشون باقی می مونه و بهشون قول میده یه روز وقتی به کمک احتیاج داشتن به کمکشون بیاد ولی خوب اون روز زود از راه میرسه چون محل زندگی آدم کوچولوها لو میره. اون بهشون کمک میکنه و درست روی این چشمه یه عمارت میسازه و اون قسمت چشمه رو درست وسط محل زندگیش باقی میذاره و آدم کوچولوها رو مخفی میکنه و ازشون محافظت می کنه. اینجوریه که این عمارت دست به دست چرخیده و حالا به من رسیده و من مسئول محافظت از اون ها هستم این قولیه که جدم داده و تا حالا همه بهش عمل کردن و از این آدم کوچولوها محافظت کردن. این عمارت سرجاش باقی مونده فقط هر دوران بیشتر پیشرفت کرده و مدرن تر شده.

از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.

-عجب سرگذشتی

مهبد- اوهوم ولی میدونی این موجودات خیلی وفادارن و خیلی زود وابسته میشن درواقع دوستای خیلی خوبی هستن اگه بهت اعتماد کنن. سعی کن باهاشون ارتباط برقرار کنی اینجوری احساس تنهایی نمی کنی.

سرم رو تکون دادن و گفتم:

-جالبه

اون شب بعد از خوردن نیمرو به عنوان شام فورا رفتم توی یه اتاق و روی تخت افتادم. انقد خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.

صبح زود با صدای آواز ملایم و دلنشین پرنده هایی که گروهی سمفونی زیبایی رو اجرا می کردند٬ بیدار شدم.

نسیم ملایمی از پنجره به داخل اتاق رسوخ می کرد و پرده ی صورتی رنگ حریر رو به رقص در می آورد. بوی خوش طبیعت فضای اتاق رو پر کرده بود و انگار ریه هام رو پاکسازی می کرد.

خمیازه ای کشیدم و موهایی رو که روی صورتم بود٬ کنار زدم. پاهام رو از لبه ی تخت آویزون کردم و با پا دنبال دمپایی رو فرشی هایی که با خودم آوردم گشتم. وقتی از گشتن نا آمید شدم٬ موهام رو پشت گوشم فرستادم و خم شدم تا شاید پیدا شون کنم ولی نبودن... نگاهم به چمدون که پشت در اتاق بود٬ افتاد. یادم اومد هنوز چمدون رو باز نکردم و حتی شب قبل با همون لباس ها خوابیدم. با اکراه از تخت دل کندم و بلند شدم.

لباس هام به تنم چسبیده بود و احساس خوبی نداشتم٬ به سمت چمدون رفتم و به سختی از روی زمین بلندش کردم و روی تخت گذاشتمش.

از بین لباس هام اولین چیزی رو که دستم رسید٬ بیرون کشیدم و به سمت حموم رفتم.

نیم ساعتی بود که توی حموم بودم. انقد بدنم خسته بود که دلم نمی خواست از زیر دوش آب گرم بیرون بیام. بلاخره از حموم دل کندم و بیرون اومدم.

شلوار گشاد و بلند صورتی رنگی رو با یه تی شرت جلوبسته کلاه دار نارنجی پوشیدم. واقعا خنده دار و مسخره شده بودم ولی حوصله ی لباس عوض کردن رو نداشتم. موهام رو توی حوله پیچیدم و چمدونم رو کنار کمد گذاشتم. وقتی چیدن لباس هام تموم شد٬ چمدون خالی رو زیر تخت گذاشتم و بلند شدم. کش و قوسی به بدنم دادم و جلوی پنجره ایستادم. پرده رو کنار زدم و پنجره ی نیمه باز رو کامل باز کردم.


romangram.com | @romangram_com