#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_142
با دهن باز و بدون هیچ حرفی سرجام میخکوب شده بودم و به این صحنه ی زیبا خیره شده بودم.آب توی اون جوی انقدر زلال و شفاف بود که به جرات می تونم بگم تاحالا آبی به این زلالی ندیده بودم. این خونه واقعا مثل بهشت بود.
- یعنی واقعا بهشت به این قشنگیه؟
این جمله ای بود که ناخودآگاه بلند گفتم.
مهبد دستم رو گرفت و توی خونه کشید. در اتاقک رو باز کرد و هردو باهم داخل شدیم. نفس عمیقی کشیدم. اکسیژن انقد خالص بود که انرژی خالص و وصف نشدنی به آدم می داد. از بین چند درخت که گذشتیم درست وسط اتاقک یه ردیف دایره ای کل سرخ بود و درست وسطش یه چشمه ی آب بود که یک طرفش به جوی وصل بود. پس این سرچشمه ی اون آب زلال بود.
آب از دل زمین می جوشید. دستم رو توی آب فرو کردم و با لذت یه مشت از آب رو به لبم نزدیک کردم. خنکای آب رو که توی گلوی خشک و خسته ام حس کردم احساس بهتری پیدا کردم.
نگاهم به سمت چپ چشمه کشیده شد. تنه ی درخت ریز اندامی سوراخ بود و یه درکوچیک چوبی روش بود. به سمتش اشاره کردم.
-اون چیه؟
مهبد-صبر کن
این رو گفت جلو رفت و تقه ای به در زد.
چند ثانیه بعد چندصد آدم کوچولو جلومون صف کشیده بودن. قدشون ٣۰سانتی متر بیشتر نبود. موهای مشکی بلندی داشتن و چشم هاشون رنگ و وارنگ بود و می درخشید. بهت زده دستم رو جلو بردم که لمسشون کنم. همزمان یهو مهبد گفت:
-نه نکن
ولی دیگه دیر شده بود لمس کردن موهای یکیشون مصادف شد با فریاد های کرکننده ای که سر دادن باورم نمی شد همچین صدایی داشتن. دست هام رو محکم روی گوش هام گذاشتم. مایع گرم و لغزنده ای رو توی گوشم حس کردم. مهبد از روی زمین بلندم کرد و فورا از اتاقک خارج شدیم.
روی زمین نشسته بودم و دست هام هنوز روی گوشم بود. صدایی مثل ناقوس کلیسا توی گوشم زنگ می زد. مهبد دست هام رو از روی گوش هام برداشت و به خون سرخ رنگی که روی پوستم می لغزید زل زد.
از جاش بلند شد و با دستمالی نم دار برگشت.
گوشم رو تمیز کرد و گفت:
- ببینم حالت خوبه؟
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و گفتم:
- آره ولی چرا اون ها جیغ کشیدن؟
romangram.com | @romangram_com