#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_141

همین که در رو باز کردیم، سگی قوی هیکل که نمیدونستم نژادش چیه به سمتمون دوید. سگ بزرگی بود و به جرات می تونستم بگم نصف قد منه و پاهای ورزیده و نیرومندش با صلابت خاصی روی زمین درحرکت بود.

ترسیده جیغ بنفشی کشیدم و پشت مهبد قایم شدم. مهبد ولی با آرامش روی زمین زانو زد و دست هاش رو باز کرد.

سگ به سمت مهبد دوید و مهبد محکم بغلش کرد. دست هاش رو از زیر گردن قطورش رد کرد و شروع به خاروندن اون گوش های بزرگش کرد. سگ نفس نفس می زد و گه گاهی زبون بزرگش رو بیرون می انداخت.

مهبد از جاش بلند شد و دستم رو گرفت. به سختی از خودش جدام کرد و مجبورم کرد کنارش بایستم.

رو به من کرد و گفت:

-اینم تنها همدم واقعی من توی این جزیره...اسمش پیتره

دستم رو گرفت و به زور روی سر پیتر گذاشت. پیتر با اون چشم های نافذش بهم زل زده بود و انگار توی ذهنش داشت چهرم و کاووش می کرد و به خاطر می سپرد. مهبد دستش رو از روی دستم برداشت. ترسم ریخته بود و شروع کردم به نوازش کردن موهای نرم و تقریبا براق روی سر و پشتش... به تقلید از مهبد شروع کردم به خاروندن گوش هاش که انگار خیلی خوشش اومد.

تازه نگاهم به حیاط افتاد.

حیاط زیاد بزرگی نبود ولی دورتادور حیاط یه باغچه ی طویل و باریک بود که گل های داودی زینتش داده بود. دوتا باغچه ی بزرگ نزدیک در ورودی پایین پله هایی که به تراس کوچیک خونه می خورد بود که توشون پر از گل های رنگارنگ بود. روی تراس یه تخت به سبک تخت های قهوه خونه ایه دوران قاجار بود که تاج تخت با حکاکی های سنتی خودنمایی می کرد. روی تخت قالیچه ای گرون قیمت پهن شده بود.

جلوی در ورودی ایستادیم مهبد رو به من کرد و گفت:

-چشم هات رو ببند.

_چرا؟

-هیس، فقط چشمات رو ببند.

شونه ای بالا انداختم و چشم هام رو بستم.

از صدای چرخیدن دستگیره ی در فهمیدم در رو باز کرده.

شونه هام رو گرفت و به آرومی به سمت جلو هولم داد.

چشم هام رو که بازکردم با دیدن صحنه ی روبه روم شگفت زده و با دهن باز به روبه رو زل زدم.

درست وسط خونه یه اتاقک بزرگ شیشه ای بود که سقفی نداشت و سقفش آسمون بود. تموم دیوارهای اتاقک از شیشه بود حتی درش...توی اتاقک چند درخت تنومند بود ودرخت های کوچک تر این درخت های تنومند رو احاطه کرده بودن. ولی عجیب تر از اون جوی باریکی بودم که از طول خونه عبور می کرد و از زیر دیوار خارج می شد یه رود سراسری که از زیر اتاقک بیرون اومدی و از سمت راست خونه به طرف جنگل بیرون می رفت.


romangram.com | @romangram_com