#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_140
گردنبند یه دایره بود که توش یه مربع بود و توی مربع یه ستاره و درست در مرکز ستاره یه نگین سرخ رنگ بود.
مهبد گردنبند رو از گردنش بیرون آورد و رو به بالا به سمت جلو گرفت. یکم دستش رو جا به جا کرد و انگار دنبال چیزی می گشت.
همینجوری که گردنبند رو توی هوا گرفته بود یهو نگین قرمزش شروع کرد به درخشسدن... کم کم حلقه های سرخ دور گردنبند شکل گرفتن حلقه ی قطوری از نور دور گردنبند شکل گرفت و اون حلقه بزرگ و بزرگتر شد.
مهبد دوباره قایق رو روشن کرد و از توی اون حلقه رد شدیم.
یکم بعد از دور یه خشکی رو دیدم.
مهبد سرعتش رو کم کرد و نزدیک ساحل نگهداشت.
دور تا دور لبه ی ساحل نقطه های نوری درخشان آبی رنگی بود که بین زمین و هوا معلق بودن. با دهن باز و بهت زده به صحنه ی روم به روم زل زدم و سعی کردم توی ذهنم هضمش کنم.
با کمک مهبد از قایق پیاده شدم و باهم وسایل رو توی ساحل آوردیم.
هنوز محو همون نور های آبی بودم. آدم رو به طرز عجیبی مجذوب خودش می کرد. چند قدم روی ماسه های نرم ساحل برداشتم. حس خوبی بود که بعد از یه سفر طولانی روی دریا حالا با قدم های محکم روی زمین پا بذاری... نفس عمیقی کشیدم و هوای مطبوعی رو که ترکیبی از بوی دریا وساحل که با بوی گیاه و درخت های جزیره بود، مهمون ریه هام کردم.
نگاهم دوباره به سمت اون نقطه های نورانی کشیده شد و به سمتشون قدم برداشتم. خم شدم و خواستم لمسشون کنم که با صدای مهبد دستم وسط راه متوقف شد.
مهبد درحالی که چمدون سنگین من رو روی زمین می گذاشت گفت:
-دست نزن بهشون.
کمرش رو صاف کرد و کش و قوسی به بدنش که به نظر می رسید حسابی خستش داد. صدای شکستن قلنجش با صدای جیرجیرکی که انگار همین حوالی مشغول آواز خوندن بود ترکیب شد. نفس عمیقی کشیدم و تره ی مویی که روی پیشونش افتاده بود کنار زد.
-پری ها عصبانی میشن و واست دردسر میشه.
قدمی به سمتش برداشتم و کوله ی تقریبا بزرگ خاکستری رنگ رو از روی زمین برداشتم و روی دوشم انداختم. مهبد اجازه نداد دست به چمدون ها بزنم و خودش برداشتشون.
کشیدن چمدون روی ماسه های نرم ساحل ممکن نبود و چرخ های توی ماسه ها گیر می کرد برای همین اون ها رو توی دستش گرفت و از زمین بلندشون کرد. چمدون ها رو توی دست های قدرتمندش گرفته بود و انگار واسش زیاد سنگین نبود. زیر نورماه رگ های برجسته دستش رو که از زیر آستین جمع شده تا بالا آرنجش دیده می شد خودنمایی می کرد.
وارد جنگل که شدیم همون اول جنگل یه ساختمونی به سبک عمارت های بزرگ ایرانی که به نظر مدرن می رسید،بود.
مهبد جلوی ساختمون ایستاد و در رو با استفاده از کلیدی که توی جیبش بود، باز کرد.
romangram.com | @romangram_com