#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_139

_ اول خودت بخور

با چشم های گشاد شده و سردرگرم نگاهم می کرد.

- من هنوز جوونم نمیخوام بمیرم امتحانش کن اگه نمردی منم می خورم.

به حالت قهر روش رو ازم برگردوند که بلند زدم زیر خنده.

-وای خدا باورم نمیشه توام بلدی قهر کنی.

چیزی نگفت که دوباره گفتم:

-باشه بابا قهر نکن...بفرما...اوم خوشمزس.

محتویات دور چنگال رو توی دهنم گذاشتم. از حق نگذریم واقعا خوشمزه بود.

تا خواستم دوباره چنگالم رو توی ماکارونی فرو کنم یهو ظرف رو از جلوم برداشت.

-اع مهبد نکن گرسنمه

مهبد_ نه عزیز من نخور بده...اه اه بدمزس خودم میخورم.

این رو گفت و با به به و چه چه شروع کردبه خوردن. تموم مدت نهار همش باهم درگیر بودیم ولی بلاخره رضایت داد صلح آمیز نهارمون رو تموم کنیم.

هوا تاریک شده بود و توی دل شب درحرکت بودیم. ترس و سرما باهم ادغام شده بود و لرز به تنم می انداخت. مهبد با قیافه ی جدی مدام اطراف رو نگاه می کرد و انگار دنبال چیز خاصی می گشت.

گوشه ی پتو رو که توی دستم مچاله کرده بودم، کشیدم و خودم رو بیشتر مچاله کردم.

شب سردی بود و از وقتی توی سفر بودیم، همچین شبی رو نگذرونده بودم.

گونه ها و نوک دماغم از سرما می سوخت و برای این که صدای لرزش دندونام رو نشنوم لبم رو به دندون گرفته بودم.

سرعت قایق بیشتر شده بود و باد وحشیانه به صورتم سیلی می زد.

مهبد یهو قایق رو نگهداشت. از توی لباسش گردنبندی رو که همیشه توی گردنش بود رو در آورد. تاحالا اون گردنبند رو ندیده بودم فقط زنجیرش رو می دیدم که همیشه توی گردنش بود.


romangram.com | @romangram_com