#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_138
مهبد-بلاخره بیدار شدی؟
_ اوهوم
- خوب خوابیدی؟
_ اوهوم. مهبد؟
- جونم
_ گرسنمه
- صبر کن.
این رو گفت و قایق رو نگه داشت.
به سمتم چرخید و گفت:
- خوب بیا ببینیم چی داریم بخوریم.
از جاش بلند شد و به سمت کوله رفت. از توی کوله یه ظرف غذا بیرون آورد.
ظرف مخصوصی بود چون به سختی بازش کرد. در ظرف رو که باز کرد بوی ماکارونی کل فضا رو پر کرد.
یه ظرف کوچیک دیگه بیرون آورد و درش رو بازکرد. با دیدنش چشم هام برقی زد.
دست هام رو به هم کوبیدم.
-آخ جونم. سالاد شیرازی
تک خنده ای کرد و کنارم نشست.
_بهتره خوب بخوری، اینجور غذایی کم گیرت میاد. چون این رو آقای مهبد تابان بزرگ با دست های خودش درست کرده.
چنگال توی دستم که دورش رشته ها ماکارونی پیچیده شده بود رو توی هوا معلق نگه داشتم.بعد یهو به سمت مهبد گرفتم. با تعجب بهم زل زد.
romangram.com | @romangram_com