#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_137
هشدار صبگاهی بود که تنظیم کرده بودم.
باید آماده می شدم و وسایلم رو جمع می کردم.
خمیازه ای کشیدم و با اکراه از تخت جدا شدم. خیلی زود وسایلم رو جمع کردم و آماده شدم. بعد از خوردن صبحونه که اصلا اشتها نداشتم و به زور غرغر های مهبد یکم خوردم، آماده رفتن شدیم.
آرمان به کمک ملوان قایقی رو توی آب انداختن. مهبد وسایل رو توی قایق گذاشت. از همه خداحافظی کردم و با کمک مهبد رفتم توی قایق...
قایق شروع به حرکت کرد و از کشتی دور و دورترشدیم.
حالا فقط من بودم و مهبد و یه دریای بی انتها...
هوا سرد شده بود و به خودم می لرزیدم. مهبد از توی کوله یه پتو مسافرتی بیرون آورد و روی من انداخت.
-کی می رسیم؟
مهبد-تا شب می رسیم. یکم بخواب
سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم و چشم هام رو بستم. تکون خوردن های قایق حس خوابیدن توی یه گهواره ی شناور رو بهم میداد،خیلی زود چشم هام گرم شد و خوابم برد.
با احساس ضعف از خواب بیدار شدم. گرسنم شده بود. مهبد توی سکوت نشسته بود و قایق با سرعتی معمولی روی سطح آب در حرکت بود. صدای موتور قایق تنها چیزی بود که به دل سکوت،رسوخ می کرد و سکوت سهمگین فضا رو می شکست. صدای آبی که به دیواره ی قایق برخورد می کرد با صدای خشمگین موتور قایق درهم آمیخته شده بود و سمفونی عجیب اما آشنایی رو اجرا می کرد.
آبی دریا به شدت توی چشم می زد و وقتی زیاد بهش خیره می شدی احساس می کردی توی رنگ آبی قوطه ور هستی و سرت گیج می رفت.
نسیم خنکی که از لا به لای موهام می گذشت اون ها رو وادار به رقص می کرد و توی هوا پیچ و تاب می خوردن.
گه گاهی قطره های کوچیک آب روی دست و صورتم می پاشیدن و خنکانی دلنگیزشون رو مهمون پوستم می کردن اما وقتی نسیم به پوستم می خورد از سرما احساس سوزش می کردم. تضاد عجیبی بود بین این خنکای دل نشن و سرمای سوز آور...
به نیم رخ مهبد که توی فکر فرو رفته بود و همزمان قایق رو می روند خیره شدم.
همیشه چهرش پر از غرور و خودخواهی بود ولی هیچ وقت اونی نبود که نشون می داد. دلش پاک و پهناور بود درست مثل همین آبی بی نهایت دریا...خوب می دونستم که دوست داره احساساتش رو مخفی کنه و همیشه محکم به نظر برسه ولی وقتی به تنهایی هاش فکر می کردم دلم می گرفت. این مرد محکم انقد سختی کشیده و تحمل کرده بود که حالا میخواست با زره فولادی که دور قلبش کشیده بود از پس مشکلاتش بر بیاد.
با فکر کردن بهش اخمی کردم و به سمتش رفتم. از پشت دست هام رو دور شکمش قفل کردم،سرم رو روی پشتش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
تکون کوچیکی خورد و دستش رو روی دستم گذاشت.
romangram.com | @romangram_com