#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_136
کنار مهبد نشستم. باورم نمی شد حاضر شده همه دورهم جمع بشیم و نهار بخوریم.
مهبد-راستش این آخرین روز سفرمونه و میخوام همتون یه خاطره ی خوش داشته باشین.
مهتاب-واقعا؟فکر می کردم هنوز یه هفته ی دیگه توی راه باشیم.
مهبد-نه فردا صبح میرسیم.
-چرا میگی آخرین روزه؟
مهبد-فردا از هم جدا میشیم.
-یعنی چی؟
مهبد-یعنی ما میریم جایی که قرار بود بریم و بقیه هم برمیگردن دوبی و از اونجا ایران.
با تعجب به مهبد زل زدم.
مهبد-خودت باید دلیلش رو بهتر بدونی
-ولی اونا خسته ان باید استراحت کنن
نازلی- اینطور نیست، این سومین باره که ما با آقای تابان میایم و عادت کردیم دیگه البته مهتاب این بار پنجمه که با این کشتی به اینجا سفر میکنه.
مهبد-فردا صبح زود میرسیم.
ابروهام توی هم گره خورد. باورم نمی شد که باید از تنها دوستایی که داشتم جدا بشم.
نهار رو توی سکوت کامل خوردیم و بعد از نهار هرکسی رفت توی اتاق خودش... بدجوری به هم عادت کرده بودیم و انگار یه رابطه ی ناگسستنی بینمون شکل گرفته بود.اون روز مهتاب و نازلی اومدن پیشم و تاشب باهم بودیم. کلی حرف زدیم و به هم قول دادیم که بعد از تموم شدن این سفر طولانی دوباره همدیگه رو ببینیم.
نیمه شب بود. توی تخت دراز کشیده بودم. دوباره خاطرات چندوقت پیش واسم زنده شدن. بافکر این که اون چیزهای ترسناک دیگه قرار نیست بهم آسیب بزنه، قلبم آروم می گرفت ولی همین که دوباره یاد حرف های مهبد راجب اون جزیره و راه دشواری که پیش روم بود می افتادم احساس می کردم دیوی که توی تاریکی قلبم پنهان شده تک تک رگ های قلبم رو توی پنجه ها آهنینش گرفته و میفشاره...
این سرنوشت من بود که یه زندگی معمولی نداشته باشم ولی خوب چرا این اتفاق ها واسه من افتاد. من که هیچ قدرت و نیرویی نخواستم. من که فقط از دنیا یه زندگی آروم و آرامش بخش می خواستم. به قول عمو شهروین بازی چرخ و فلک زیاد هم جالب نیست چون یهو شدت چرخشش زیاد میشه و هیجان خیلی زیادی به زندگی وارد میکنه که این یه شُک بزرگه، شُکی که ممکنه به کلی مسیر زندگیت رو عوض کنه و به اعماق تاریکی هدایتت کنه.
با صدای زنگ گوشیم ازخواب بیدارشدم.
romangram.com | @romangram_com