#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_135
تک خنده ای کرد و گفت:
-ساعت یک و نیم ظهره
از جا پریدم و سرجام نشستم.
-چه زود صبح شد.
مهبد روی تخت لم داد، دستم رو کشید و افتادم کنارش. بهم زل زد و دست هام رو توی دست هاش گرفت.
مهبد-ممنونم.
-واسه چی؟
-خیلی وقت بود انقد نخندیده بودم و بهم خوش نگذشته بود. ممنونم که اومدی توی زندگیم.
لبخندی زدم.
پیشونیم رو بوسید و از جاش بلند شد.
مهبد-دست و صورتتو بشور و بیا روی عرشه واست سورپرایز دارم.
باشه ای گفتم و از جام بلند شدم.
دست و صورتم رو شستم و لباسم رو عوض کردم.
توی سالن که رفتم خبری از بقیه نبود. از پله ها بالا رفتم و روی عرشه رسیدم.
همه دور میز نشسته بودند و مهتاب مشغول کشیدن غذا بود.
با تعجب جلو رفتم که مهبد گفت:
-امروز همه باهم نهار میخوریم.
بهت زده به چهره ی خندونش زل زدم!
romangram.com | @romangram_com