#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_134
آرمان-جرات
از جام بلند شدم و گفتم:
-صبر کنین
به سمت اتاقم رفتم و از توی اتاقم هدفون و گوشیم رو برداشتم.
روبه روی آرمان ایستاد.
-این رو بذار روی گوشت رو شروع کن به رقصیدن.
آرمان-نیسا
-نچ نچ فایده نداره زودباش وقت رو تلف نکن
با اکراه هدفون رو گذاشت روی گوشش. یه آهنگ عربی گذاشتم. آهنگ رو که شنید بهت زده بهم زل زد که اشاره کردم برقصه...
شروع کرد به رقصیدن.
همه بلند می خندیدیم حتی مهبد هم حالا یخش آب شده و با ما می خندید.
اون شب کلی همه دور هم بازی کردیم و مهبد هم مشخص بود از این جمع خیلی خوشش اومده چون پا به پامون می خندید و تا آخر شب با ما بود.
صبح با حس سنگینی نگاهی روی خودم از خواب بیدار شدم.
مهبد لبه ی تخت نشسته و موهام رو نوازش می کرد.
چشم هام رو که باز کردم لبخندی زد و گفت:
-صبح بخیر خانوم کوچولو
چشم هام رو با دست مالیدم و خمیازه ای کشیدم.
-اینجا چیکار میکنی این وقت صبح؟
romangram.com | @romangram_com