#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_132
مهتاب-جرات یا حقیقت؟
مهبد با بی حوصلگی:
-حقیقت
مهتاب-شما عادت دارین همیشه توی تخت خودتون بخوابین ولی چرا هرماه بعضی شب ها غیبتون میزنه و صبح خیلی خسته میاین خونه؟
شُک زده به مهبد نگاه کردم که رنگش پریده بود.
زیرمیز آروم دست یخ زدش رو توی دستم گرفتم و فشردم که به خودش اومد و گفت:
-میرم جنگل
با چشم های گشاد شده بهش زل زدم که لبخند آرامش بخشی زد و ادامه داد.
-یه جور تفریح دوستانه با چندتا از دوستام که تا صبح توی جنگل خوش میگذرونیم.
لبخندی به جواب حساب شدش زدم. حرفش اصلا دروغ نبود.
آخه بهترین خوش گذرونی و تفریح واسه ی یه گرگ بهتر از دویدن زیرنور ماه کامل اونم با گله اش توی دل جنگل چی میتونه باشه؟
بعد از شنیدن جوابش نفس راحتی کشیدم و گفتم:
-مهبد، نوبت توئه
مهبد بطری رو چرخوند و بطری رو به من ثابت موند.
مهبد انگار فکری توی سرش بود چون لبخند مرموزانه ای روی لبش نقش بسته بود.
مهبد-جرات یا حقیقت؟
ترسیدم بگم حقیقت و چیزی ازم بپرسه جلوی بقیه که از خجالت آب بشم پس فورا گفتم:
-جرات
romangram.com | @romangram_com