#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_130

همه دور میز نشسته بودیم. سکوت سهمگینی کل فضا رو پر کرده بود و جو بینمون خیلی عجیب بود.

سرفه مصلحتی کردم و گفتم:

-بیاین جرات حقیقت.

مهتاب محکم دست هاش رو به هم کوبید و گفت:

-ایول عالیه

یهو به خودش اومد و با تته پپه گفت:

-یعنی...چیزه...خوبه

بلند خندیدم که چشم غره ای بهم رفت.

نازلی از جاش بلند شد به سمت آشپزخونه رفت و با یه بتری خالی برگشت.

مهبد دست هاش رو روی سینش قفل کرده بود و با نگاهی سرد به همه نگاه می کرد.

بتری رو وسط گذاشتم و چرخوندم.

سر بتری رو به مهتاب افتاد و تهش سمت آرمان بود.

آرمان زیرچشمی به مهبد نگاه کرد و با چشم بهم اشاره کرد.

نیشگونی از پهلوی مهبد گرفتم که ازجا پرید و با اکراه گفت:

-امشب هیچ اشکالی نداره...کاملا راحت باشین.

لبخندی روی لب همه نقش بست.

آرمان رو به مهتاب-جرات یا حقیقت؟

مهتاب مکثی کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com