#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_129

مهتاب-من که نیستم...جونم رو دوس دارم میخوام هنوز زندگی کنم،شوهر کنم، شیش جین بچه شیش قلو بیارم.

بلند زدم زیرخنده.

-ترمز کن چه خبرته؟شیش جین؟اونم شیش قلو؟ راحت بگو میخوام کارخونه تولید بچه بزنم دیگه چرا خودتو اذیت میکنی؟

نازلی مشتی به بازوم زد و گفت:

-کوفت، حالا چیکار کنیم؟

-هیچی کاملا عادی رفتار کنین، مهبد اونقدرا ترسناک نیست. فقط یه چیز می مونه.

مهتاب-چی؟

-آرمان زیاد حالش خوب نیست و میترسم بپیچونه باید یه نفر بره باهاش حرف بزنه... این رو گفتم و به حالت تفکر با انگشت اشارم به شقیقه هام زدم.

نیم نگاهی به مهتاب کردم و یهو هم زمان باهم گفتیم:

-نازلی

ازجا پرید و گفت:

-عمرا.

پشت دیوار آشپزخونه قایم شده بودیم.

نازلی از جلو رفتن امتنا می کرد که یهو من و مهتاب هلش دادیم و تقریبا پرت شد توی آشپزخونه...

ریز ریز می خندیدم.

وقتی باهم رو به رو شدن، کاملا دستپاچه شده بودن.

بلاخره هرجور که بود، نازلی، آرمان رو راضی کرد که اونم بیاد.

از همشون خواستم برن روی عرشه و دور میز بشینن...


romangram.com | @romangram_com