#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_128

با لبخند بهشون نگاه کردم که مهتاب فورا گفت:

-باز چیکار کردی که اینجوری موذیانه لبخند میزنی؟

نیشم رو نا بناگوش واسش باز کردم و چیزی نگفتم.

نازلی- این دفعه مطمعنم بد دست گلی به آب دادی...قیافش رو ببین توروخدا.

-امشب یه بساط بازی بچینین عشقولیام.

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:

-مهبد هم میاد.

دوتاشون شُک زده باهم گفتن:

-چی!؟

خودم رو روی تخت انداختم.

-جناب آقای مهبد تابان بزرگ امشب به جمع ما می پیوندند.

مهتاب باتعجب سرجاش نشست و گفت:

-امکان نداره

چشمکی بهش زدم و گفتم:

-داره

نازلی- نیسا تو خُل شدی؟ میخوای هممون رو از کشتی شوت کنه پایین؟

سرجام نشستم و گفتم:

-شماها زیادی ترسناک تصورش میکنین بابا...اینجوری نیست.


romangram.com | @romangram_com