#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_127
ابروهام رو بالا انداختم و با حالتی متعجب گفتم:
-قلقلکی نیستی؟
مهبد-نوچ، ولی حدس میزنم تو باشی...
هدفش رو که فهمیدم، با زانوم به پاش ضربه زدم که مثل فیلما بیافته زمین و فرار کنم که هیچ عکس العملی نشون نداد.
خندید و ازم جدا شد.
یه دستش رو زیر زانوم و دست دیگش رو دور کمرم انداخت و مثل پر کاهی از زمین بلندم کرد.
ترسیده دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و جیغ جیغ کنان گفتم:
-مهبد بذارم پایین
ولی گوش نداد و به سمت پله ها رفت. پاهام رو مدام توی هوا تکون میدادم که ولم کنه ولی فایده ای نداشت.
به سمت اتاقش رفت و به سختی در رو باز کرد. با پاش در رو بست و من رو روی تخت انداخت.
با تعجب بهش زل زدم که یهو شروع کرد به قلقلک دادنم.
صدای قهقه های بلندم کل اتاق رو پرکرد.
شب شده بود و بعد از شام قرار بود که مهبد به قولش عمل کنه...
حسابی ذوق کرده بودم، خودمم نمیدونستم چرا ولی حس خوبی داشتم.
ساعت تقریبا نه شب بود. از اتاقم بیرون و به سمت اتاق خدمه رفتم.
تقه ای به در زدم و در رو باز کردم.
مهتاب روی تخت کوچیک یک نفره لم داده بود و با نازلی که لبه ی تخت روبه روییش نشسته بود صحبت می کرد.
با دیدنم سلام کردن. نازلی یکم جا به جا شد و من کنارش نشستم.
romangram.com | @romangram_com