#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_124
-این عشقیه که ازش حرف می زنی؟ این دوست داشتنته؟ من این دوست داشتنت رو نمی خوام...دوست داش
تنی که باعث میشه تنها دوست و همدم هام ازم دوری کنن رو نمی خوام. نمی خوام دوستت داشته باشم.
این رو گفت و به سمت اتاقش دوید.
مات و مبهوت به سمت آرمان چرخیدم و خواستم از روی زمین بلندش کنم که ترسیده فورا بلند شد، به زمین خیره شد و بریده بریده گفت:
-مع...معذرت می خوام قربان
و بدون این که بذاره چیزی بگم به سمت آشپزخونه رفت و از جلوی چشم هام ناپدید شد.
"نیسا"
دیگه از قضاوت های بیخود مهبد خسته شده بودم. اون می خواست از آرمان، نازلی و مهتاب دور بمونم و مثل خودش رفتار کنم. البته حق داشت، با اون چیزهایی که توی زندگیش یاد گرفته بود.
دوست داشتم کمکش کنم تا عوض شه و زندگی جدیدی رو شروع کنه ولی وقتی خودش نمی خواست عوض شه و از زندگیش لذت ببره، من چه کاری از دستم بر می اومد.
روی تخت نشسته و به شدت مشغول فکر کردن بودم که دوتا تقه به در خورد. می دونستم که مهبده پس بی توجه به سمت مخالف چشم دوختم.
از صدای باز و بسته شدن در اتاق فهمیدم اومده توی اتاق...
روی تخت کنارم نشست و دستم رو توی دستش گرفت. سرم رو چرخوندم، بهش نگاه کردم و دستم رو از دستش بیرون کشیدم.
مهبد- متاسفم
باورم نمی شد مهبده که این حرف رو میزنه...با اون همه غروری که داشت خیلی راحت گفت متاسفه.
مهبد- میدونم چه حسی داری ولی باور کن این تقصیر من نیست، من یه انسان کامل نیستم و این رو، تو خودت خوب میدونی. این رو بدون گرگینه ها نسبت به عشقشون یه حس عشق و غیرت خاصی دارن، وقتی که تو رو کنار یکی دیگه میبینم و نمیدونم چه رابطه ای بینتون هست، گرگ درونم ناخوداگاه زوزه میکشه و دوست داره طرف مقابل رو از صحنه عالم پاک کنه. این یه حسه نیسا دست خودم نیست.
بدون هیچ حرفی فقط به زمین زل زده بودم.
دستش رو جلو آورد و رشته مویی که روی صورتم بود رو کنار زد.
مهبد- تحمل قهرت خیلی سخته...نمیخوای بهم نگاه کنی؟
romangram.com | @romangram_com