#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_123
-بس کن
این رو گفتم و با عصبانیت به سمت آشپزخونه رفتم و دست آرمان که مشغول خورد کردن چیزی بود رو کشیدم و با خودم روی عرشه آوردم.
بازوش رو گرفتم و بردمش لبه ی کشتی...
نیسا به سمتم دوید.
نیسا با نگرانی:
- مهبد میخوای چیکار کنی؟
جوابش رو ندادم.
آرمان با ترس بدون هیچ حرفی به نیسا زل زد و با چشم هاش التماس می کرد جلوم رو بگیره...
گلوش رو گرفتم و داد زدم:
-بهت گفته بودم پات رو از گلیمت دراز تر نکنی، گفته بودم حد خودت رو بدونی...امروز وقتی خوراک ماهی ها شدی میفهمی که مهبد تابان با کسی شوخی نداره.
نیسا بازوم رو گرفت و می کشید.
نیسا- مهبد توروخدا، جون من بس کن.
آرمان رو رها کردم که نقش زمین شد و سرفه می کرد. فورا به عقب چرخیدم و انگشتم رو روی لب های نیسا به نشونه ی سکوت گذاشتم.
- هیس، حق نداری به جون خودت قسمم بدی.
شروع کرد به گریه کردن و با صدای بلندی داد زد:
-چرا همیشه زود قضاوت می کنی؟ چرا هیچ وقت به حرف هام گوش نمیدی؟ چرا نمی فهمی که فقط تورو دوست دارم؟ احمق آرمان عاشق نازلیه با من کاری نداره... آرمان مثل برادریه که هیچ وقت نداشم.
بهت زده بهش خیره شدم. یعنی این همه مدت الکی بهش شک کردم و عذابش دادم. چطور تونستم انقد زود قضاوت کنم.
با هق هق گفت:
romangram.com | @romangram_com