#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_122

حرف هایی رو که سال ها بود، روی دلم سنگینی می کردن رو به دختری گفتم که چند ماه بیشتر نمی شد میشناختمش.

دختری که توی این چند وقت کل قلبم رو تصرف کرده بود.

توی چشم هاش اشک حلقه زده و لبش رو به دندون گرفته بود.

هیچ وقت دوست نداشتم کسی واسم دل بسوزونه ولی چرا دل سوزوندن این دختر واسم شیرین بود.

احتیاج به تنهایی داشتم. خواستم به سمت اتاقم برم که از پشت بغلم کرد.

نفسم توی قفسه ی سینم حبس شده بود.

قلبم بی قرارانه به تپش افتاده و داشت رسوام می کرد.

نیسا- می دونم چقدر سختی کشیدی، می دونم زندگی روی خوش بهت نشون نداده... ولی از حالا به بعد من هستم. شاید از نظر تو ضعیف به نظر برسم ولی من کمکت می کنم.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- بیا و از این به بعد جور دیگه ای زندگی کن. سعیت رو بکن.

دست هاش رو از دورم باز کرد و بوسیدمشون.

چرخیدم و به چشم های اشکیش زل زدم.

-نمی تونم.

نیسا- چرا؟

- چون اون ها فقط آدم های چاپلوسی هستن که برای پول چاپلوسی می کنن.

نیسا- باور کن اینجوری که فکر می کنی نیست. خیلی از اطرافیانت اینجوری نیستن. مثلا همین آرمان... باورکن خیلی پسر خوبیه و هرچی از خوبی و مهربونیش بگم کم گفتم. اون پسریه که همیشه حواسش به همه ی اطرافیانش هست و از محبت لبریزشون می کنه.

خونم به جوش اومد و با اخم بهش زل زدم. چطور می تونستم یه آشپز رو به عنوان یه رغیب اطرافم داشته باشم. باورم نمی شد نیسا همش از اون طرفداری می کرد و باعث می شد بیشتر و بیشتر به خون اون بچه آشپز تشنه بشم.

با صدای نسبتا بلندی گفتم:


romangram.com | @romangram_com