#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_121
به چشم های معصوم و مهربونش زل زدم... هیچ وقت از نگاه کردن بهش خسته نمی شدم.
-تا کی میخوای ازم فرار کنی؟
روش رو برگردوند، دوباره مجبورش کردم بهم نگاه کنه.
-باشه حرف نزن ولی بذار یه دل سیر نگات کنم.
صورتش سرخ شد و چشم هاش رو به زمین دوخت ولی این حالتش زیاد طول نکشید و دوباره همون دختری شد که با نگاه و حرف های گستاخانش اول روی اعصابم رژه می رفت و بعد کم کم یه جوری توی دلم جا گرفته بود که به جز اون هیچ چیزی رو نمی دیدم و حتی جونمم واسش می دادم.
توی چشم هام زل زد و با ناراحتی که از چشم هاش مشهود بود گفت:
-چرا همش دوست داری آدم ها رو تحقیر کنی؟
به فکر فرو رفتم و یهو خودم رو توی دنیای تنهای خودم دیدم. دنیای رنگارنگی که با تنهایی احاطه شده بود.
سکوتم رو که دید ادامه داد:
-چرا سعی نمی کنی با آدم های اطرافت خوب باشی؟
غمی که سالها سعی داشتم مخفیش کنم دوباره اومد سراغم و از درون دوباره داشت نابودم می کرد.
احساس می کردم قلبم فشرده شده...
نمی دونم چرا ولی حس می کردم این دختر تنها کسیه که میتونه این زخم عمیق رو درمان کنه و حفره ی قلبم رو پر کنه.
دستش رو گرفتم و به سمت عرشه بردمش.
هر وقت حرف مهمی داشتم نمی تونستم توی صورت طرفم نگاه کنم.
به دریا زل زدم.
شروع کردم به حرف زدن.
از تمام غم های زندگیم گفتم، از خودخواهی هام گفتم، حتی از تنهایی هایی که سوهان روحم بودن گفتم و گفتم تا خالی شدم.
romangram.com | @romangram_com