#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_120

بدون هیچ حرفی به دریا زل زده بود.

نفس عمیقی کشید و شروع کرد به صحبت کردن.

مهبد- از وقتی به دنیا اومدم، با پدر و مادرم رابطه ای نداشتم و هیچ چیزی ازشون یادم نمیاد.

همیشه توی یه خونه به بزرگی قصر تنها بودم. افرادی که اطرافم بودن همشون به عنوان زیردست هام بودن. معلم ها و بقیه همیشه بهم دستور دادن، رو یاد دادن و درواقع فقط به عنوان یه وارث بزرگ شدم. یادم نمیاد هیچ وقت دوستی داشته باشم یا مثل بقیه هم سن و سال هام بازی کرده باشم.

توی اتاقم به جای اسباب بازی های بچگونه، پر بوده از کتاب هایی که یه بچه پنج_شیش ساله ازشون هیچی نمی فهمه... من با اون کتاب ها بزرگ شدم. همیشه همه، زیر دست هام بودن و بهم یاد دادن هیچ کسی مهم تر از خودم نیست و باید خودخواه باشم.

به سمتم چرخید و با چشم های پر از غم بهم زل زد و ادامه داد:

-وقتی دنیا اینجوری بامن رفتار کرده، چرا باید سعی کنم روی خوشم رو بهش نشون بدم. نمیخوام ازم سواستفاده بشه، خواهش می کنم درک کن.

این رو گفت و به سمت پله ها رفت.

قبل از این که از پله ها بره پایین، به خودم اومدم و به سمتش دویدم.

از پشت دست هام رو دور شکمش حلقه کردم و سرم رو روی پشتش گذاشتم.

تکون کوچیکی خورد، انگار خیلی جا خورده بود.

"مهبد"

وقتی توی سالن دیدمش انگار خون دوباره توی رگ هام به جریان افتاد. دیگه تحمل نداشتم پس توی بغلم کشیدمش.

ضربان قلب دوتامون نامنظم بود.

یعنی اونم دوستم داشت؟

نه امکان نداشت. من اون رو از خانوادش دزدیدم...همش جونش رو به خطر انداختم و اذیتش کردم. وقتی یاد اشک هایی که به خاطر اذیت و آزار های من می ریخت می افتادم، از خودم متنفر می شدم.

بی حرکت سرش رو روی سینم گذاشته بود. دستم رو توی موهای نرم و خوش حالتش فرو کردم.

سرش رو بوسیدم و از خودم جداش کردم.


romangram.com | @romangram_com