#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_119
هر قدم که به هم نزدیک تر می شدیم، صدای ضربان قلبم رو واضح تر حس می کردم.
داشتم از کنارش رد می شدم که دستم رو گرفت و کشیدم توی بغلش...
بی حرکت ایستاده بودم، احساس می کردم به راحتی داره ضربان قلبم رو میشنوه.
ناخودآگاه سرم روی روی قفسه ی سینش گذاشتم.
قلب اون هم مثل قلب خودم بی قرار بود. نفس عمیقی کشیدم و عطر خوش بوش رو مهمون ریه هام کردم.
دستش رو توی موهام فرو برد و سرم رو بوسید.
از خودش جدام کردم و به چشم هام زل زد.
مهبد- تا کی میخوای ازم فرار کنی؟
روم رو ازش برگردوندم و به سمت چپ نگاه کردم. بازوهام رو با دستاش گرفته بود و سنگینی نگاهش رو به خوبی حس می کردم.
چونم رو گرفت و سرم رو به سمت خودش چرخوند.
مهبد- باشه حرف نزن ولی بذار یه دل سیر نگات کنم.
توی چشم هاش زل زدم و گفتم:
-چرا همش دوست داری آدما رو تحقیر کنی؟
چیزی نگفت و فقط بهم زل زد.
-چرا سعی نمی کنی با آدمای اطرافت خوب باشی؟
دست هاش شل شدن و از روی بازوهام سر خوردن.
دستم رو گرفت و به سمت عرشه و از پله ها بالا رفتیم.
بالا که رسیدیم، دستم رو رها کرد، به سمت نرده ها رفت و بهشون تکیه زد.
romangram.com | @romangram_com