#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_118

روم رو ازش برگردوندم و راه اتاقم رو پیش گرفتم.

طول و عرض اتاق رو قدم می زدم.

خودم باورم نمی شد اون حرف هارو به مهبد زدم.

قلبم مدام سرزنشم می کرد که چرا انقد تند رفتم و اون حرف هارو زدم.

چطور می تونستم ازش متنفر باشم، نه متنفر نبودم فقط دلخور بودم اونم خیلی زیاد.

کاش مهبد انقد خودخواه نبود، کاش اینجوری آدم هارو تحقیر نمی کرد. درک خودم و قلبم واقعا واسم سخت بود، چجوری تونستم عاشق کسی بشم که انقد خودخواه و بدجنسه...

دو، سه روزی می شد که با مهبد حرف نمی زدم و حتی برای خوردن غذا هم از اتاقم بیرون نمی رفتم و آرمان غذام رو می آورد توی اتاقم. توی این چند روز فقط دوبار مهبد رو توی سالن دیدم که همون دوبار هم همش از هم طفره می رفتیم و به هم اهمیت نمی دادیم.

حرف های بدی بهش زدم ولی تقصیر خودش هم بود.

عجیب بود، دلم خیلی واسش تنگ شده بود و دوست داشتم ببینمش ولی غرورم اجازه نمی داد اول خودم پیش قدم بشم.

سعی می کردم با خوندن کتاب خودم رو سرگرم کنم.

به نوشته های کتاب زل زده بودم ولی نمی تونستم بخونم. همش چهره ی مهبد جلوم بود و نمی تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم.

کتاب رو بستم و پرتش کردم روی تخت.

لبه ی تخت نشستم، دوتا دست هام رو توی موهام فرو بردم.

نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم.

به سمت در اتاق رفتم. شاید می تونستم توی سالن ببینمش، دیگه تحمل نداشتم. قلبم انگار به سمتش پر می کشید.

از اتاق که بیرون رفتم، همزمان در اتاق مهبد هم باز شد.

مهبد درحالی که چهرش آشفته به نظر می رسید از اتاق بیرون اومد.

داشت به سمت آشپزخونه می رفت و من هم به سمت عرشه می رفتم.


romangram.com | @romangram_com