#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_117

روش رو ازم برگردوند و به سمت سینک رفت.

مچ دستش رو گرفتم و مجبورش کردم برگرده...

-ببین آرمان تو دوست منی خواهش می کنم این حرف رو نزن، هرکسی که ندونه من می دونم که تو هیچ منظوری نداشتی و نداری، درضمن اینم خوب می دونم که تو چقدر به نازلی علاقه داری این کاملا از چشمات معلومه... پس انقد ناراحت نباش.

آرمان-خیلی خوشحالم که من رو دوست خودت می دونی.

صدای مهتاب رو از پشت سرم شنیدم:

-نیسا، زود برو اتاق آقا...

پوفی کشیدم و به سمت اتاق مهبد رفتم.

تا پام رو توی اتاق گذاشت در رو محکم بست.

با چهره ی عصبانی به سمتم اومد.

محکم سرجام ایستادم. دیگه ازش ترسی نداشتم و نمیخواستم دربرابرش ضعفی از خودم نشون بدم.

مهبد- با همه ی حرفایی که بهت زدم و تموم چیزهایی که میدونی بازم اون پسره ی آشپز رو به من ترجیح میدی.

-پسره ی آشپز اسم داره، اسمشم آرمانه.

مهبد- واسم مهم نیست اسمش چیه مهم اینه این آدما فقط آشپز و خدمتکارن و زیردست ما هستن اصلا نباید بهشون اهمیت بدی چون درحدت نیستن.

-هه، عادت داری از همه به بالا نگاه کنی.

مهبد-آره چون از همشون بالاترم چون اونا توی دنیا اصلا هیچ اهمیتی ندارن حتی زندگیشون از زندگی حیوون های خونگی ماهم کم اهمیت تره.

پوزخندی زدم و گفتم:

-متنفرم از آدمایی که عاشق این تبعیض های طبقاتی هستن، متنفرم از آدمایی که خودخواهن و فقط خودشون رو می بینین، متنفرم از اونایی که پولشون زندگیشونه...متنفرم ازت مهبد، متنفر...از خودخواهیت متنفرم، از اخلاق و رفتارت متنفرم حتی از اون صورت مغرور و چشم های خاکستریت متنفرم.

تموم مدت ناباورانه بهم زل زده بود و حرفی نمی زد.


romangram.com | @romangram_com