#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_116
با صدای جیغ بلندی که از پشت سرم اومد حرفم توی دهنم ماسید.
-خفه شو
سرم رو به شدت چرخوندم که با چهره ی برزخی و عصبانی نیسا و قیافه ناراحت و سربه زیر آرمان روبه روشدم.
نیسا درحالی که به شدت عصبانی به نظر می رسید و از عصبانیت نفس نفس می زد، اخم غلیظی بهم کرد، دست آرمان رو گرفت و دنبال خودش از اتاق بیرونش برد.
مات و مبهوت به جای خالی دوتاشون زل زدم!
"نیسا"
داشتم از اتاقم بیرون می اومدم که با صدای مهبد، جلوی اتاقش متوقف شدم.
آرمان با چهره ی ناراحت و سربه زیر توی چهارچوب در ایستاده و مهبد داشت تحقیرش می کرد.
مهبد پشت به آرمان ایستاده بود و بدون توجه بهش تند تند حرف می زد.
درست پشت سر آرمان بودم و هیچکدومشون من رو نمی دیدن.
مهبد- من نمیذارم همچین آدم محقری بخواد بهم نزدیک بشه و...
دیگه نتونستم تحمل کنم و با عصبانیت داد زدم:
-خفه شو
دست آرمان رو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش توی آشپزخونه...
چهره ی ناراحت و سرخ شدش نشون می داد که چقدر حالش بده.
-من از طرف مهبد ازت عذر میخوام آرمان.
سرش رو بالا آورد، به سختی لبخند تلخی زد و گفت:
-حق با آقای تابانه من از حد خودم فراتر رفتم.
romangram.com | @romangram_com