#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_115

همه چیز رو رها کردم و به جزیره ای میرم که معلوم نیست هیچ وقت بتونم ازش خارج بشم یا نه...

پوفی کشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم.

آرمان روی پیشخوان نشسته بود، یه لیوان بزرگ دستش بود و مشغول خوردن محتویات داخلش بود.

با دیدنم فورا پایین پرید و روبه روم ایستاد.

آرمان-بله آقا؟چیزی لازم دارین؟

نگاه خشکی بهش کردم و گفتم:

-بیا اتاقم.

از آشپزخونه بیرون رفتم و به سمت اتاقم قدم برداشتم.

روبه روی نقاشی فانتزی روی دیوار ایستاده و بهش خیره شده بودم.

تضاد رنگ های روشن و تاریک که در هم پیچیده شده بودن، به شدت نظرم رو جلب می کرد.

شاید زیاد نقاشی گرون قیمتی نبود ولی حس آرامش عجیبی رو به وجودم القا می کرد.

با صدای دوتا تقه ی متوالی که به در خورد،گفتم:

-بیا تو

از صدای باز شدن در فهمیدم آرمان اومده...

بدون نگاه کردن بهش شروع کردم به حرف زدن.

-چطور جرات می کنی باهاش گرم بگیری و اونجوری نگاش کنی؟ نکنه موقعیت خودت رو فراموش کردی؟ اگه نمی خوای از کشتی پرتت کنم بیرون و خوراک ماهی ها بشی حواست رو جمع کن.

دستم رو توی جیبم فرو کردم و با تمسخر ادامه دادم:

-تو فقط یه آشپز بدبختی که بهت فرصت داده شده در خدمت کسایی باشی که حتی توی خواب هم نمی دیدی که بتونی از نزدیک ببینیشون و یا صداشون رو بشونی پس از این فرصت استفاده کن و بهش افتخار کن. من نمیذارم همچین آدم محقری بخواد بهم نزدیک بشه و...


romangram.com | @romangram_com