#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_114

قطره اشکم آروم روی گونم غلطید، لبم رو به دندون گرفتم تا مانع سقوط قطره های بعدی بشم.

قلبم بی قرارتر از همیشه و ضربانش ناهماهنگ بود.

ناخودآگاه دستم رو روی قلبم گذاشتم. توی چشم های مهبد که خیره شدم قلبم سرازیر از محبت شد.

دوستش داشتم؟ یا این که عاشق بودم؟

خودمم نمی دونستم ولی این رو خوب می دونستم که نمیخوام هیچ وقت ازش دور باشم.

حرف مهبد من رو از حصار افکارم، بیرون کشید:

-می دونم ازم متنفری، انتظار زیادیه اگه بخوام دوستم داشته باشی ولی در قلبت رو به روم نبند...

این رو گفت، پیشونیم رو بوسید و از اتاق بیرون رفت.

پاهام لرزیدن و روی زمین افتادم. کنترل ضربان قلبم واقعا مشکل شده بود. شاید دیوونه شده بودم ولی قلبم برای کسی بی قراری می کرد که عقلم ازش متنفر بود.

توی این بازی عقل و قلبم، قلبم خیلی قدرتمندتر بود انگار حرف های مهبد نیرومندترش کرده بود.

دستم رو روی قلبم گذاشتم و زیر لب گفتم:

-آخه چرا انقد بی قراری می کنی و عذابم میدی!؟

"مهبد"

از اتاق بیرون زدم. خودم باورم نمی شد اون حرف هارو زدم ولی دست خودم نبود.

گرگ درونم بی قرارتر از اون چیزی بود که بتونم جلوی غلیان احساساتش رو بگیرم.

تپش قلبم رو به وضوح حس می کردم. ترس عجیبی توی دلم رخنه کرده بود، می ترسیدم نیسا من رو نخواد یا نتونم به خوبی ازش محافظت کنم.

ترس نبودنش مثل خوره به جونم افتاده بود.

باید ازش محافظت می کردم. به هر قیمتی حتی از دست دادن جونم. وقتی تصمیم گرفتم به جزیره ی آلفا بیام تموم خطرات احتمالی رو به جون خریدم.


romangram.com | @romangram_com