#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_113

مهبد ازم جدا شد. چشم هام رو بسته و بی صدا اشک می ریختم.

پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند. صورتم رو توی دست هاش گرفت و با انگشتش اشک هام رو پاک کرد و آروم گفت:

-چشم هاتو باز کن.

سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم.

مهبد-نیسا

-هوم؟

مهبد-متاسفم...خیلی تند رفتم.

چشم هام رو بازکردم و با چشم های اشکی بهش خیره شدم.

لبخندی زد و محکم بغلم کرد.

مهبد- وقتی دیدم آرمان اونجوری نگات می کنه، دوست داشتم تموم دندون هاش رو توی دهنش خورد کنم.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

-خیلی دوستت دارم...

قلبم روی هزار می زد.

باورم نمی شد این جمله رو از زبون مهبد میشنوم.

حس عجیبی داشتم، توی دلم هیاهوی زیادی بود و انگار هزاران هزار ناقوس کلیسا باهم به صدا در اومده بودن...

نفس عمیقی کشیدم. خون به صورتم دویده بود و میدونستم از خجالت سرخ شدم.

از خودش جدام کرد و به چهره ی متعجبم زل زد.

مهبد- میدونم خیلی اذیتت کردم ولی من میخوام جبران کنم نیسا...دیگه نمیذارم هیچ آسیبی ببینی،من...من تا آخرش کنارتم.


romangram.com | @romangram_com