#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_112
رفتیم توی اتاقش ...
دستم رو محکم از توی دستش کشیدم بیرون و داد زدم.
-به چه حقی با من اینطوری رفتار می کنی؟
مهبد-این چه لباسیه پوشیدی؟
-لباسه دیگه، درضمن پوشیدس
ابروهاش رو بیشتر توی هم گره زد و گفت:
-واسه ی کی انقد خوشگل کردی؟ یعنی انقد آرمان رو دوست داری که میخوای همش توی چشمش باشی؟
تمام مدت بهت زده بهش نگاه می کردم.
یهو به خودم اومدم و سیلی محکمی بهش زدم.
با صدای نسبتا بلندی گفتم:
-خفه شو، چرا هرچی از دهنت درمیاد میگی؟تو چی راجب من میدونی؟چرا راجبم انقد قضاوت می کنی؟ فکر کردی یه قدیسه ای که راجب هرآدمی، هرجوری که دلت می خواد قضاوت می کنی؟
تو من رو دزدیدی...همش بهم زور گفتی، فقط عذابم دادی. تو...
یهو یک قدم جلو اومد، و لب هاش رو روی لب هام گذاشت.
با بوسیدنم خفم کرد تا بقیه ی حرفم رونزنم.
بی حرکت فقط ایستاده بودم. هرکس دیگه ای جز اون بود قطعا نمیذاشتم ببوسم ولی حسی که بهش پیدا کرده بودم، یه حس خاص بود که نمی تونستم منکرش بشم.
شاید می تونستم بقیه رو فریب بدم ولی خودم و قلبم رو که نمی تونستم.
ولی درک نمی کردم چرا انقد باهام بدرفتار بود.
قطره های اشکم یکی پشت دیگری روی گونم می غلطیدن و غم مخفی شده ی توی دلم رو با این کار آشکار می کردن.
romangram.com | @romangram_com