#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_111
رژ لب صورتی رنگی که همرام بود رو روی لبم کشیدم و مژه هام رو پر از ریمل کردم. امروز عجیب هوس کرده بودم خوشگل باشم.
لبخندی توی آینه به خودم زدم.
از بین لباس هام یه سارافون زرشکی رنگ که روی سینش با دکمه بسته می شد بپوشیدم. سکگ کمربند سارافونم رو سفت کردم.
سارافون تا روی زانوهام می رسید ولی خوب به هرحال هوا سرد بود و خودم هم روم نمی شد اینحوری برم بیرون پس یه جفت جوراب ساق بلند سفید پوشیدم. حالا دیگه فقط یکم از زانوم مشخص بود.
گوشیم رو از روی تخت برداشتم و بیرون رفتم.
کسی توی سالن نبود. به سمت آشپزخونه رفتم ولی آرمان هم نبود.
از پله ها بالا رفتم و روی عرشه رسیدم.
مهبد پشت به من ایستاده بود و با آرمان صحبت می کرد.
آرمان با دیدنم، بادهن باز وتعجب بهم زل زد.
مهبد که نگاه آرمان رو دنبال کرده بود به من رسید. واکنش اون هم دقیقا مثل آرمان بود ولی خیلی زود به خودش اومد. با اخم غلیظی به آرمان کرد و گفت:
-میتونی بری
آرمان باشه ای گفت و به سمت پله ها رفت.
وقتی از کنارم رد می شد، چشمکی زد و زیرلب گفت:
-خوشگل شدی.
لبخندی روی لبم اومد که با دیدن چهره ی مهبد فورا خودم رو جمع و جور کردم.
مهبد صورتش گر گرفته بود و انگار از سرش دود بلند می شد.
با قدم های بلند به سمتم اومد و دستم رو محکم توی دستش گرفت.
خواستم اعتراض کنم که دنبال خودش کشیدم.
romangram.com | @romangram_com