#به_همین_سادگی_پارت_96
نیشخندی زد.
-از لبخندهای ژکوند نفیسه و صورت آتیشی تو. چیه درباره اشتباه تو که به امیرعلی جواب مثبت دادی صحبت میکرد؟
چشمهام گرد شد و این موضوع انگار فقط برای من تازگی داشت!
-چشمهات رو اونجوری نکن. قبل از اینکه بیایم خواستگاریت این شازده خانوم به مامان گفته بود بیخودی نیایم، عمراً دایی یکی یکدونه دخترش رو به ما بده.
باور نمیکردم نفیسه این حرفها رو به عمه گفته باشه! باز هم حرص خوردم و همهی عصبانیتم شد یه نفس بلند.
-یعنی همینجوری رک و بیپروا؟
سرش رو به دو طرف تکون داد و تو ذهنش چیزی رو سبک و سنگین کرد.
-نه خب اینجوری هم که من گفتم نه؛ ولی منظورش دقیقاً همین بود.
-دختر خانوما میاین کمک؟
به عمه که توی چهارچوب در با سفره ایستاده بود نگاه کردم و بلند شدم رفتم نزدیک و بیهوا صورتش رو بوسیدم؛ مثلا خواستم تلافی حرفهای نفیسه دربیاد.
romangram.com | @romangram_com