#به_همین_سادگی_پارت_95
دوباره دستهای من و احساس امیرعلی که شده بود فشار انگشتهاش.
-دستهات یخ زده، بریم تو خونه.
با ورودمون به هال آروم دستهامون از هم جدا شد، طبق یه قراره نانوشته. متوجه چشم و ابرو اومدن عطیه شدم که طبق معمول نگاهش زودتر از همه، ما رو نشونه رفته بود به خصوص دستهامون رو. کنارش روی زمین نشستم و زانوهام رو بغل کردم، انگار تازه متوجه سرمای بدنم میشدم. واقعا حوالی لحظههایی که امیرعلی بود همیشه هوا گرم بود و مطلوب، به خصوص که امشب حسابی هم گرمت میکرد؛ لبخندها و نگاهی که داشت تغییر میکرد. لرزش نامحسوسی کردم از این تغییر دمای یکهویی هوای سرد بیرون و گرمای زیاد خونه.
عطیه: حقته. آخه حیاط هم جای کنفرانس گذاشتنه؟
دستهام رو به هم کشیدم. دست راستم که اسیر دست امیرعلی بود حسابی گرم بود، پس دست چپ امیرعلی به جای دست من سرما خورده بود.
-چی میگی تو؟
چشمکی زد و بامزه گفت:
-میبینم جاری جونت حسابی رفته بود رو اعصابت؟
چشمهام رو ریز کردم.
-تو از کجا فهمیدی؟
romangram.com | @romangram_com