#به_همین_سادگی_پارت_74


همه صورتم پر از رضایت شد و خوشحالی از این توضیحی که امیرعلی به من داده بود. سیبی که حالا کامل پوست گرفته بودم رو سریع نصف کردم و به جای سرِ چاقو زدن با دستم گرفتم طرفش، میوه پوست کردن برای اونی که دوستش داری یه عاشقانه‌ی ناب بود دیگه؟! امیر‌علی از سیب دستم به من نگاه کرد و با فشردن لب‌هاش خنده‌ش رو کنترل کرد که باز محسنِ خوش‌نمک نطقش باز شد.

-بابا به جون تو محیا میرن یه نگاه به ماشین بابا بندازن برمی‌گردن، الان این سیب رو چه‌کار کنه آخه این بنده خدا!

این‌بار مامان هم خندید و امیر‌علی با تکون دادن سرش همراه بابا بیرون رفت، من هم زل زدم به سیب توی دستم؛ دیگه دلم خوردن نصفه دیگه‌ش رو نمی‌خواست. نمی‌فهمیدم کار من کجاش خنده داشت؟ حداقل می‌تونست از من بگیره، نمی‌شد؟ چرا همه‌ی عاشقانه‌های رویای من معادلاتش به هم می‌ریخت، اون هم وقتی که دقیقا همه چی خوب به نظر می‌رسید؟!

***

-خوبی مادرجون؟ شوهرت کجاست؟

چادرم رو به جالباسی دم در آویز کردم و همون‌طور که گونه مامان‌بزرگ رو می‌بوسیدم گفتم:

-حتما تعمیرگاه. راستش امروز باهاش صحبت نکردم با عمه میاد دیگه.

مامان‌بزرگ هم از اون بـ ـوسـ خوشگل‌های پرصداش حواله‌ی گونه‌م کرد.

-امان از شما جوون‌ها، الان تو باید بدونی شوهرت کجاست دختر.

لبخند مظلومی زدم و بحث رو عوض کردم.

romangram.com | @romangram_com