#به_همین_سادگی_پارت_73


-نترس شوهرت نمی‌خواد فرار کنه.

محسن با لودگی در ادامه‌ی حرف محمد گفت:

-هر چند اگه فرار هم بکنه من یکی بهش حق میدم.

هنوز هم خنده‌ها ادامه داشت و من بیشتر از خجالت آب می‌شدم و عمراً اگه سمت امیرعلی نگاهی مینداختم. مامان سرزنش‌گر رو به محمد و محسن کرد و من چقدر دعاش کردم.

-خجالت بکشین شما دوتا، خب دخترم سوال پرسید.

محسن هنوز هم می‌خندید و من دلم می‌خواست سرش جیغ بکشم تا ساکت بشه.

-بی‌خیال مامان. آقا امیرعلی حالا از خودمونه، دیگه میشیم سه به یک، دلم می‌سوزه برای این یکی یک‌دونه‌تون.

چشم‌غره‌ای به محسن و محمد که خنده‌هاشون بیشتر هم شده بود رفتم. امیرعلی هم هنوز بی‌صدا می‌خندید و من خوشحال شدم از این سوتی بدی که دادم؛ ولی امیرعلی رو خندوند، حتی چشم‌هاش رو و نه از سر اجبار.

امیرعلی کمی روی مبل خم شد، نگاهش رو دوخت به چشم‌هام و آروم گفت:

-میرم به ماشین دایی یه نگاهی بندازم، مثل این‌که یه ایرادی داره.

romangram.com | @romangram_com