#به_همین_سادگی_پارت_75


-امشب عمه‌هدی و عمومهدی هم میان؟

مامان‌بزرگ هم قدمم شد و مثل همیشه از درد، دستش روی زانوش بود.

-مهدی جایی دعوت بود؛ ولی هدی گفت اگه آقا مصطفی زودتر بیاد خونه میان.

لبخندی به صورت مامان‌بزرگ پاشیدم، خوب بود که دیگه دنباله‌ی ماجرا رو نگرفت تا توبیخم کنه؛ آخه چرا من باید توبیخ می‌شدم وقتی مقصر نبودم!

-چه خوب دلم برای همه تنگ شده.

مامان‌بزرگ با مهربونی سرش رو تکون داد و من با دیدن بابابزرگ رفتم سمتش.

دستم رو روی شونه بابابزرگ گذاشتم که بلند نشه؛ چون حرمت قائل بود برای همه مهمون‌هاش چه بزرگ و چه کوچیک. گونه‌ی زبرش رو بوسیدم و همه‌ی صورتم باز هم بوی عطر گرفت، عطری با بوی گلاب قاطی؛ این عطر همیشه عطر بـ ـوسه‌های بابابزرگ بود و من چه آرامشی می‌گرفتم از این بـ ـوسه‌های عطرآگین.

-سلام بابابزرگ خوبین؟

دست بابابزرگ هم حلقه شد دور شونه‌م و صورتم بوسیده شد.

-سلام دختر بابا، خوبی؟ کم پیدا شدی.

romangram.com | @romangram_com