#به_همین_سادگی_پارت_68
چشمهاش متعجب شد و من قطعا باید فکر میکردم کجای حرفم تعجب داشت.
-به هر حال میدونم اشتباهه اینجوری مهمونی رفتن؛ ولی خب نشد.
کلافگی و عصبی بودن لحنش من رو هم کلافه کرد و یکی تو دلم چرا چرا میکرد و من نمیخواستم امیرعلی رو این قدر کلافه ببینم، اون هم فقط به خاطر دستهای سیاهش. درجه شیطنت لحنم رو بالا بردم.
-خب حالا انگار رفتی خونه غریبه، بعدش هم با من که میتونی دست بدی.
باز هم نگاهش تردید داشت و این تردید داشت من رو دلگیر میکرد. دستهام رو جلو بردم و دستهاش رو گرفتم و لبخند زدم، ناب، با همهی وجودم، از اون لبخندهایی که همیشه دوست داشتم بپاشم به صورتش.
-خسته نباشی.
نگاهمون چند لحظه گره محکمی خورد و امیرعلی زود به خودش اومد.
-محیا خانوم دستهات رو سیاه کردی.
با بیقیدی شونههام رو بالا انداختم.
-مهم نیست میشورم.
romangram.com | @romangram_com