#به_همین_سادگی_پارت_67
-ممنون.
این مشتهای گره کرده یعنی هنوز هم غریبه بودم براش؟!
-امیرعلی دستم شکست.
-چیزه محیا ببین... من...
آروم دستم مشت شد و کنارم افتاد، دلم نخواست هیچ رقمه توجیه کنه.
-بیخیال، دوست نداری دست بدی نده.
پوفی کرد، سرش بالا اومد و دستهاش هم جلوی صورتم.
-قصه نباف لطفا. دستهام سیاه بود، میدونم که باید دستهام رو میشستم. میدونم که...
پریدم وسط حرفش.
-خب حالا مگه چی شده؟ چرا این قدر عصبی؟ سیاه بودن دستهات طبیعیه چون شغلت این رو ایجاب میکنه.
romangram.com | @romangram_com