#به_همین_سادگی_پارت_69


خواستم عقب بکشم که دست‌هام رو محکم گرفت و این‌بار من پر از تعجب و پرسش خیره شدم به چشم‌هاش، بعید بود از امیرعلی.

چین ظریفی افتاد روی پیشونیش.

-بدت نمیاد؟

با پرسشش کمی خندیدم، اون تپش قلبم درمون بگیره.

-از چی؟

دست‌های گره کرده‌مون رو بالا آورد و جایی نزدیک بینیم نگه داشت.

-این‌که دست‌هام سیاهه و بوی روغن ماشین میده.

با بهت تک خنده‌ای کردم و چرا این‌قدر جدی بود؟

-بی‌خیال امیرعلی، داری سر به سرم می‌ذاری؟

اخمش بیشتر شد و جدی بودنش بیشتر به رخ کشیده شد.

romangram.com | @romangram_com