#به_همین_سادگی_پارت_59
-خفهت میکنم عطیهی بیحیا، آخه به تو چه من به شوهرم چی میگم...
صدای خندهی ریز امیرعلی بهم فهموند که دارم سوتی میدم اون هم حسابی، بدون اینکه سرم رو بلند کنم رفتم سمت در و ترجیح دادم ساکت بشم.
-من میرم بیرون، تو هم لباسهات رو عوض کن زود بیا، فکر کنم این خواهر جونت حسابی گشنگی به مغزش فشار آورده؛ میرم ادبش کنم.
***
دستهای خیس و یخ زدهم رو گرفتم روی بخاری، عمه خیره به پوست قرمز شدهی دستهام گفت:
-بهت گفتم ظرفها رو با آب سرد آبکشی نکن دختر، الان زمستونه.
لبخند بچگونهای زدم تا لجبازیم حل بشه.
-آب سرد بیشتر دوست دارم، کیف میده.
عمو احمد به طرز صحبت کردن و جمله بندیم خندید و عمه سرش رو تکون داد.
-امان از دست شما دخترها، اون یکی هم لنگه خودته.
romangram.com | @romangram_com