#به_همین_سادگی_پارت_60


لبخند دندون‌نمایی زدم که عطیه هم سریع وارد هال شد و دست‌هاش رو کنار من گرفت روی بخاری و من اون لحظه نمی‌دونم چرا دلم می‌خواست امیرعلی که حسابی توی خودش بود، نگاه گذرایی به دست‌هام بندازه و من تو نگاهش دل‌نگرانی ببینم؛ حتی یه اخم اخطار؛ اما دریغ از یه کدومش.

صدای عطیه رو شنیدم:

-یخ زدم.

زیر لب و از بین دندون‌هام گفتم:

-بهتر، نوش جونت.

اخم مصنوعی کرد و آروم گفت:

-تو که کینه‌ای نبودی بی‌معرفت.

-آبروم رو بردی دختره‌ی دیوونه. صبر کن تا کارت رو تلافی کنم.

لبخند مسخره و ریزی نشست روی صورتش.

-جون تو اصلا قصد ازدواج ندارم، می‌دونی که امسال دوباره می‌خوام بشینم برای کنکور بخونم.

romangram.com | @romangram_com