#به_همین_سادگی_پارت_357
نفس عمیقی کشید که از سر آسوده خاطر بودن، بود.
-خوبه، پس اول باید به فکر لباس عروست باشی بعد از لباس مجلسی.
-من لباس عروس نمیخوام.
چین چین شد بین ابروهاش.
-یعنی چی این حرف؟
شونههام رو بالا انداختم و میشد امروز خیلی حرف نگفته رو گفت.
-یعنی من جلسه عروسی نمیخوام .
دست کشید پشت گردنش.
-تا حد آبرومندانهش رو میتونم برات بگیرم.
چشمهام گرد شد، اشتباه برداشت کرده بود.
romangram.com | @romangram_com