#به_همین_سادگی_پارت_356


خنده‌ی ذوق‌زده‌م رو جمع کردم.

-مسخره نکن، اصلا خودت باید باهام بیای خرید.

لب‌هاش رو با زبونش تر کرد.

-به روی چشم، فقط این‌که...

پرسشی به صورتش نگاه کردم که ادامه بده.

-می‌خوام با بزرگترها صحبت کنم اگه بشه بریم سر خونه و زندگی خودمون، دلم هر روز دیدنت رو می‌خواد.

همه‌ی حرف‌های امیرعلی غیر مستقیم فقط یه مفهوم ساده داشت، دوستت دارم.

باز نگاهم افتاد به دیدن فرش اتاقش و اون با بوسیدن پلک‌های نیمه بازم نگاهم رو مجبور به دیدن صورتش کرد و من نمی‌دونستم امروز با این بـ ـوسه‌های بی‌قرارش چه کنم! بی‌مقدمه بودن و امروز پر از حرارت و من قلبم عاشق‌تر از عاشق می‌شد.

-ببینمت، تو که مخالف نیستی؟ چون خیلی از عقدمون نگذشته!

لبخند محوی زدم و با نگاه عاشقم فقط سر تکون دادم به نشونه‌ی منفی.

romangram.com | @romangram_com