#به_همین_سادگی_پارت_355


می‌خواست بخنده، چشم‌هاش داد می‌زد؛ ولی اخم کوچولویی کرد.

-کارت اشتباه بوده محیا جان. می‌دونی اگه نمی‌اومدم خواستگاریت و اصلا این وصلت سر نمی‌گرفت شما چه خطای بزرگی کرده بودی؟

امیرعلی از کابوس شب‌های من می‌گفت، از عذاب وجدانی که این چند سال به بهانه‌های مختلف سرکوبش کرده بودم.

- می‌دونم.

سکوت کرد و سکوت کردم، تو دلم گفتم خدارو شکر که شد. دستش دور شونه‌هام حلقه شد و من همون‌طور نشسته، مهمون آغوش گرمش شدم و پیشونیم بوسیده شد.

-خب حالا بیا بهت یه خبر خوب بدم، دو شب دیگه عمو این‌ها میان این‌جا برای خواستگاری.

باز هم امیر‌علی تونسته بود لحظه‌هام رو ثانیه به ثانیه عوض کنه.

-چه عالی. پس به زودی عروسی داریم، باید برم دنبال لباس.

با خنده و انگشت اشاره‌ش ضربه‌ای به پیشونیم زد.

-خانوم من بذار همه چی حتمی بشه، من نمی‌دونم شما خانوم‌ها چرا بحث عروسی میشه سریع فکر لباس می‌افتید.

romangram.com | @romangram_com