#به_همین_سادگی_پارت_350


نگاهش رو به چشم‌هام دوخت و لبخند سر حالش کم کم می‌شد یه خط لبخند مهربون.

-خانوم من، هر وسیله‌ای که مربوط به من میشه از این به بعد مال تو هم هست، پس دلیلی برای اجازه نیست.

لحنش، جمله‌ش؛ همه‌ی احساسم رو نوازش می‌کردن.

بی‌هوا گونه‌ش رو بوسیدم.

-قربونت برم، دستت مرسی.

صورتش باز هم از برخورد موهام به صورتش جمع شده بود.

-جمع کن موهات رو دختر.

رسم عاشقی ما قشنگ‌تر بود، بدم نمی‌اومد باز هم با موهای کوتاهم اذیتش کنم.

-اهم... اهم.

با صدای عطیه من خجالت‌زده سرم رو پایین انداختم. من که همیشه بی‌حواس بودم؛ ولی عجیب بود از امیرعلی این بی‌پروایی وسط حیاطی که هر لحظه ممکن بود کسی سر برسه.

romangram.com | @romangram_com