#به_همین_سادگی_پارت_351
امیرعلی حلقه دستش رو شل کرد و من آروم از آغوشش دل کندم.
-میگما ببخشید بد موقع اومدم.
-به به عروس خانوم ما.
با این حرف امیرعلی نوبت خجالت کشیدن عطیه بود و چشمک امیرعلی به من و چشمغرهی عطیه.
امیرعلی دستش رو دور شونههای عطیه حلقه کرد.
-قربون خواهر خودم. بیا بریم پیش مامان و بابا، بابا باهات حرف داره.
چند قدم از من دور شدن که امیر علی بلند گفت:
-محیا خانوم تو نمیای؟
تو دلم شروع کردم به قربون صدقه رفتنش که حواسش بود به من همیشه.
-نه من آلبومم رو میبینم.
romangram.com | @romangram_com